من 26سالمه .کرمانشاه.شغل بابا برقی .تنها. مجرد .بیشتر وقتا تنهام یعنی به تنهایی عادت کردم .زود عاشق میشم خیلی سخت دل میکنم.دنبال کسی میگردم واقعا عاشقم باشه ومن بیشتر وتمام عمرم رو باهاش شاد زندگی کنم اگه کسی با این شرایط بو برام نظر بذاره یا بیاد تو وبلاگ یا ایمیلم پیغام بذاره مممممممممممممممرررررررررررسسسسسسسسسسییی
badarya89@yahoo.com aryabad.blogfa.com
یادداری درخم آن کوچه روزی چند بار بهردیدارتو ساعت ها کشیدم انتظار
میرسیدی هرزمان چون برگ گل ازگردراه می زدی آتش بجانم بانگاه گاه گاه
گاه میدیدم که لبخندی به لبها داشتی نقش رویاهای شیرینی زشبهاداشتی
گاهی امانقش غم برروی دلجوی تو بود مثل بخت من پریشان گشته گیسوی توبود
سعی میکردم زسوزدل خبرسازم تورا دانه می گشتم مگردردام اندازم تورا
رازدل رابازبان می خواستم افشاکنم قفل هارابشکنم دروازه هاراواکنم
شب همه شب تاسحرچشمان من بیداربود درسرم تاصبح شوق لحظه ی دیداربود
گاه می گفتم که چون آیدسلامش می گنم عاقبت بااشک واه خویش رامش می کنم
درهوای اینکه شایدلب به گفتن واکنی باپیامی یاکلامی عشق رامعنا کنی
دیده به دیدارروزدیگرمیدوختم باپیامت شمع رادرکاشانه می افروختم
آه فردایعنی انساعت که میدیدم تورا بازخاموشی میماندمرازان اندیشه ها
روزهابگذشت ولبهاازسخن خاموش بود گرچه برق نگاهابازوهم آغوش بود
تارسیدآن لحظه ی لبریزازبیم وامید حرف دل مثل کبوتراززبانم پرکشید
کفتم ای لیلادانی زعشقت چیستم گفت مجنون زاحوال توغافل نیستم
گفتم اذرهستی آیا اینچنینم سوختی گریه هاکردی وبالبخندی لبم رادوختی
بازگفتی حرف بین عاشقان افسانه است تا نگاه اشنانباشدسخن افسانه است
آشناییم بازبا برق نگه بربادرفت آنچه دیدی آنچه گفتی زمنت ازبادرفت
ازتو می پرسم بگوزین کارمنظورت چه بود من که مغلوب توبودم اینهمه زورت چه بود
چون یقین کردی که درعشق تومجنون گشته ام ازصف فرزانگان شهربیرون گشته ام
تورفتی بیگانه باماه واخترشدم درمصاف پیرغم درمانده وشش درشدم
من یقین دارم که کام عاشقان براین شود دلبرم زآنجه بامن کردشرم اگین شوذ
آنزمان دیگربرایم روزدیگرمیرسد آسمانم رادوباره ماه واخترمیرسد
زین دل افسرده زغمهاگره وامیشود غنچه ای بنام .......نم شکوامیشود
aryabad.blogfa.com